سیاست خارجی، اقتصاد را فلج کرده!
به گزارش وبسایت اویم شاهانه،
در دنیای امروز، هیچ کشور نمیتواند از اقتصاد محصور شده، منزوی یا وابسته به رشد پایدار و رفاه عمومی دست یابد؛ این یک اصل بنیادین در اقتصاد و علوم سیاسی است که در طول دو قرن اخیر تکرار شده است.
با وجود وجود شبکهای جهانی از مبادلات اقتصادی، تجاری، مالی و تکنولوژیک، هیچ کشور نمیتواند بدون ارتباط با جهان، توسعه یابد.
این امر در طول دو قرن اخیر ثابت شده است که اداره موفق یک کشور در داخل، نیازمند نوعی مناسبات متعادل و هوشمندانه با دنیا است.
اقتصاد خرد و کلان، سیاستگذاری صنعتی، رشد درآمد ملی، امنیت غذایی، دسترسی به فناوری و навіть توان دفاعی، همه در ارتباطی دیالکتیکی با سیاست خارجی معنا پیدا میکنند.
در نتیجه کشورهایی که مسیر تقابل فاقد قاعدهمندی را با دنیا انتخاب کردهاند، یا به سرعت اصلاح کردهاند، یا با هزینههای سنگین فروپاشی، آشفتگی اقتصادی و کاهش قدرت ملی روبهرو شدهاند.
در ایران طی چهار دهه گذشته، سیاست خارجی و نوع مواجهه با جهان بر مبنای نوعی برداشت ایدئولوژیک از “تقابل” شکل گرفته است؛ رویکردی که تجربیات جهانی را کماهمیت شمرده و جهان را نه شبکهای از همکاریهای ضروری، بلکه عرصهای برای اثبات برتری ایدئولوژیک تصور کرده است.
این فهم نادرست، کشور را نهتنها منزوی کرده، بلکه آن را در معرض موج بیوقفه تحریمها و قطعنامههایی قرار داده که آثار آن مستقیماً بر زندگی روزمره شهروندان نمایان شده است.
نتیجه آشکار این رویکرد، کشوری با تاریخ بلند، موقعیت ژئوپلیتیک ممتاز، منابع طبیعی سرشار و نیروی انسانی ماهر، در تأمین نیازهای اولیهای چون دارو، درمان و حتی مواد غذایی با دشواری روبهروست.
قدرت خرید بخش بزرگی از جامعه کاهش یافته و رفاه عمومی بهطور محسوس تنزل کرده است. این وضعیت نه ناشی از کمبود منابع، بلکه نتیجه نوعی حکمرانی است که در آن سیاست خارجی با واقعیتهای جهان متعارف بیگانه مانده است.
نظریهپردازان لیبرال و رئالیستها هر دو تأکید میکنند که حتی در نظام آنارشیک بینالملل، همکاری، نهادسازی و توافقهای چندجانبه ابزارهای ضروری افزایش قدرت ملی و رفاه عمومیاند.
در جهان امروز، قدرت نه در انزوا، بلکه در ظرفیت برقراری روابط مبتنی بر منافع متقابل شکل میگیرد. کشورهای بزرگ نیز نه با اتکا بر تقابلجویی دائمی، بلکه از طریق رژیمهای همکاری، پیمانهای آشکار و پنهان و مدیریت تعارضات، جایگاه خود را تثبیت کردهاند.
با این حال سیاست خارجی ایران در مقاطعی چنان از این منطق فاصله گرفته که بهجای تبدیلشدن به سکوی قدرت ملی، خود به عاملی برای تضعیف توان داخلی بدل شده است.
سودر مکرر قطعنامههای شورای امنیت میان سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰، تحریمهای چندلایه نظامی و اقتصادی، محدودیتهای فناوری و بانکی، و مانعتراشی در مسیر تجارت بینالمللی، همگی پیامد همین رویکرد بودهاند.
پرسش اساسی این است: تقابل جهانی با ایران از کجا و چرا آغاز شد؟ کدام سیاست داخلی و خارجی ما را به نقطهای رسانده است که کشوری با ظرفیت تبدیلشدن به قدرت بلامنازع منطقه، اکنون در بسیاری از شاخصهای کلیدی توسعه و رفاه با چالشهای جدی روبهروست؟
واقعیت این است که آمیختن سیاست به ایدئولوژی و تعریف رابطه با جهان بر اساس تصوراتی غیرواقعی، نهتنها سیاستورزی نیست، بلکه تولیدکننده مشکلاتی است که حلنشدنی و پایانناپذیر میشوند.
سیاست خارجی باید انعکاسی از واقعیات جهان باشد، نه آرزوهای سیاستمداران داخلی. تا زمانی که از این اصل بدیهی فاصله بگیریم، معیشت مردم نخستین قربانی خواهد بود.
اگر بهبود معیشت و رفاه عمومی هدف راهبردی کشور است- و بدون تردید چنین است- چارهای جز بازگشت به سیاست خارجی عقلانی، تعاملمح

